قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ششم تیر 1393
م : ن : بیخیالــ

تیر 93

سلامــ

باز اومدماین روزا وقت پیدا میکنم تا بیام یکم بنویسم.خب خاطره بگم؟بزار یکم فکر کنم؟اهان من 6 روز هر روز صبح باید میرفتم عظیمیه اموزش نجات در ارتفاع میدیدم تا ساعت 8 شب همین امروز همین چند ساعت پیش اموزشم تموم شد و اومدم وب دارم براتون مینویسمجاتون خالی خیلی خوش گذشتچند روز پیش خسته از اموزش برگشتم خونه دیدم کسی نیستمنم مثل خفاش اگه خونه بمونم اصلا چراغارو روشن نمی کنم...دیدم گرسنمه رفتم یخچال کوفته دیشبو برداشتم تو تاریکی یکم گرمش کردم بعد سفر برداشتم تو تاریکی اشپزخونه شروع کردم به خوردن وقتی سیر شدم سفررو جمع کردم بردم گذاشتم کنار هود یه لحظه چراغ هودو روشن کردم دیدم کنار سفر سیاه شدهالان بگم باورتون نمیشه اما خدا شاهده سفره پره مورچه بودیادم افتاد صبح ننم رفتنی گفت پسرم سفررو اینجا نزاریا این مورچه ها نمی دونم از کجا میان...اون لحظه یاد حرف ننم افتادم گفتم ننه کجای پسرتو کشتن رفتم سفررو باز کردم دیدیم بلــــه سفره پره مورچس ....با خودم گفتم دیونه خدا میدونه چند هزارتا مورچرو گذاشتی وسط کوفته نوش جان کردینمیدونستم بخندم یا یه چیزی بخورم حداقل این مورچه های زنده تو شکمم بمیرن نشستم دل سیر چای داغ خوردم تا شاید بمیرن...خلاصه زندگی دارم منـــــــــ ههه مورچه خوار نشده بودیم که شدیمای بابا برید ادامه مطالب زیاد سخت نگیرید ههه

 

امضاء:بیخیالـــ...>>>




چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393
م : ن : بیخیالــ

خرداد 93

سلامــــ

دلم خیلی براتون تنگیده اما وقت نمی کنم بیام بنویسم بعضی وقتا میام فقط کامنتارو جواب میدمامیدوارم همتون حالتون خوب باشهاز اونای که به یادم بودنو بهم سر میزدن ممنونم اونای هم که فراموشم کردن الان میام وبتون حسابتونو میرسماونای هم که از وب رفتن خیلی بی معرفتنبا اینکه این ترم مرخصی گرفتمو دانشگاه نمیرم اما اصلا وقت نمی کنم خیلی درگیرم  چند روز یکبار میام خونه و  دوباره میرم هلال احمر ههه الان قدر ادمو میدونن تا میرسم خونه ننم چپو راست بهم میرسه ای بابا باز چند وقت نیومدم وب نوشتن یادم رفتهدوست دارم مثل قبل برگردم خاطراتمو بنویسم دلم برا اون روزا تنگیده اما وقت نمیکنمهــــــــــــی یادش بخیر این وب هم متروکه شده قبلا تا یه پست میزاشتم همه می اومدن الان یه راه گم کرده هم نمیاد...حق هم دارن قبلا هر روز خودم می اومدم اما الان نیستم...شاید دیر به دیر بیام اما هیچ وقت از وب نمیرم معتاد وب شدم دیگهکلی خاطره از وب دارمبگذریم برید ادامه مطالب امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

امضاء:بیخیالـــ...>>>




پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393
م : ن : بیخیالــ

عید93

سلامـ

بی معرفتی هم عالمی داره هاشوخیدم از همتون شرمندم که دیر به دیر میام وب...از 25 اسفند تا امروز کلا دو سه روز خونه بودم حتی سال تحویل و 13 بدر هم امداد بودم...خیلی خوش گذشت اما پیش خانواده بودن یه چیز دیگسسال پیش هم همینطور موقعه سال تحویل و 13 بدر شیفت بودمبا اینکه یکـــــــــم دیره اما عیدو بهتون تبریک میگم امیدوارم سالی پر از شادی پر از موفقیت در پیش داشته باشیدیک سال هم گذشت باز هم دست از وبلاگ برنداشتمیکی بیاد منو بندازه بیرون... دلم برا همتون تنگ شده بودکاش دوستای که سال پیش بودنو الان نیستن دوباره برگردن دلم براشون تنگ شده...امیدوارم هر جا که هستن موفق باشن و بدونن همیشه به یادشونم...تو این چند روز خاطرات خوبی با دوستام داشتم اما حادثه های هم بودن که تلخ میکردن لحظهارو...دیدن صحنه های که دیگران عزیزی رو از دست میدن خیلی سختهچند روز پیش ما گشت سیار بودیم کنار اتوبان وایستاده بودیم ساعت 9 شامو که خوردیم بارون شدیدی گرفت ما هم رفتیم زیر پل چای ریختیم شروع کردیم به خوردن خیلی خوشگذشت رفتیم نشستیم تو ماشین که یه دفعه یکی با عجله اومد سمت ما داد زد زن داداشم تصادف کرده حالش بدهگفتم کجا با دست نشون داد 20 متر جلو تر دیدم یکی تو لاین سرعت با ماشی وایستادهیکی هم از جاده رفته بیرون بارون اونقدر شدید بود که صدای تصادف اینارو ما نشنیدیم با یه نفر دیگه رفتیم دیدم زنه چیزیش نیت فقط گیر کرده بود تو ماشین اوردمش بیرون برگشتم دیدم ماشینا نمی تونن کنترل کنن بارون شدید بود همینطوری دارن به هم میخورنبه راننده گفتم بگه نیروی کمکی بفرستن خودم دیدم داره بدتر میشه 100 متر رفتم جلو تر دست تکون میدادم نگهدارن اما نمیدین با سرعت میومدن ترمز میکردن می کوبیدن به هم....خلاصه جهنمی بود که نگو...ترسم فقط از اتوبوس و کامیون بود سواریا که همینطوری تو اتوبان داشتن میچرخیدن به هم میخوردن یه کامیون حمل گاز مایع اومد خیلی ترسیدم دیگه داشتم بال بال میزدم ترمز کنه تونست نگهداره اما یه خاوره از پشت کوبید بهش...منو میگی گفتم دیگه هممون شتک شدیم رفتاگه منفجر میشد تا شعاع 1/2 کیلومتری ادمی زنده نمیموندیه کامیون دیگه هم ترمز کرد چرخید اما کنترل کرد رفت اتوبوس هم یه گوشش به یه سواری خورد اما چیزی نشد از ساعت 9 نیم تا 11 ماشینا همنطور میخوردن به هم دیگه هر مصدومی که فکرشو بکنی بود از خانوم باردار بگیر تا بچه کوچیک اما شانسی که اوردیم فوتی نداشت تا بارون بند بیاد که تا 11 طول کشید تصادف بودو ما هم زیر بارون فقط اینور اونور میرفتیم اخرش با دوتا مصدوم رفتیم بیمارستان بیمارستان اولی پر بود رفتیم دومی وقتی برگشتیم دوباره...اتوبان باز شده بود اما کنار اتوبان ماشین بود که پارک کرده بودتا برگردیم پایگاه ساعت از 12 گذشته بود...نتونستم با جزئیات تعریف کنم اگه تعریف میکردم کلی میشدخاطره زیاده از چهارشنبه سوری که دو نفر منفجر شدن رو موتور و مردن بگیر تا...تا نداره که ههه زیاده، و این بود یکی از روزهای عیدمکلا هر روزش برام خاطره بود...خب نمیدونم دیگه کی میتونم بیام اپ کنم اما همیشه به یادتونم و اگه دیدید دیگه وب نمیام بدونید مردماینو مثل بعضـــــــــــــیا که گفنتو زدن زیرش نگفتم جدی میگم یه جورای به وبلاگ اعتیاد پیدا کردم الانم خمار بودم اومدم





امضاء:بیخیالـــ...>>>





جمعه دوم اسفند 1392
م : ن : بیخیالــ

12/2

سلامـ

خب از کجا شروع کنمـــــــوبلاگ بیخیال که وقتی اپ میشد همون روز 50 نفر می اومدن نظر خصوصی و عمومی میزاشتن حالا ماهی یه نظر به زور دارهیاد 4 سال پیش وقتی تازه وب درست کرده بودم افتادمیادش بخیر همه دوستام جدید بودن و همه هر شب می اومدیم وب یا هروز یا هر دو روز وبلاگامونو اپ میکردیماز مدرسه که می اومدم اول می اومدم وبخیــــــــــــــــــلی خوش میگذشت دوستای خوبی بودنشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے از اون دوستای قدیمی فقط یکی دوتاشون موندن اونا هم دیگه ثابت نمیان وببقیه یا ازدواج کردن رفتن یا به بهانه دانشگاه رفتن یا ...دوستای که اگه یکیمون میخواست بره همه میگفتن ما هم میریم دیگه وب نمیایمبیشتر از همه من چند بار خواستم برم نزاشتنبیمعرفـــــــــــتا من موندم پس چرا شما رفتینچرا تنهام گذاشتین؟خیلی بدین خیلیـــــــــ

دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم برا همــــــــــــــــــــتون تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ شـــــــــــــــــــده

الان دیگه وابسته وبلاگ شدمفیس بوک میرم و یاهو و کلی جاهای دیگه اما هیچ جا برام وبلاگ نمیشه

بازم هر کاری کردم ادامه مطالب براتون بزارم نشد...هر عکسی میزارم قبول نمیکنه



امضاء:بیخیالـــ...>>>





شنبه بیست و هشتم دی 1392
م : ن : بیخیالــ

اومدم

سلام

بعد دو هفته که برا امتحانات رفته بودم ابهر برگشتمخیلی ســخت گذشت برف اومده بود وقتی هم که برگشتم برفا هنوز اب نشد فقط برا امتحان از خونه می اومدم بیرون خر خونی میکردمااااکل زندگیم

اینقدر درس نخونده بودم روزی فقط3/4ساعت میخوابیدماونم معلوم نبود شب باشه یا روزاکثرا روزا

میخوابیدم و شب تا صبح درس میخوندم...دیشب ساعت 7 اینا بود رسیدم خوابیدم امــروز ساعت 1 بعداز ظهر بیدار شدم...خدا کنه نتیجه خوبی بگیرمشما چطورین چه خبر؟...از همتون شرمندم چند وقته کم می اومدمسعی میکنم بیشـــتر بیامدلم برا همتون تنگ شده...بیخیال شاید کم بیاد یا یه مدت اصلا نیاد اما بعدش دوباره میادمیتونید از دوستای که تو این 3سال منو میشناسن بپرسین...خلاصه همیشه به یادتونم...چندتا عکسو مطلب از فیس بوک کشیدم بیرون براتون بیارماما هرکاری کردم نمیدونم چرا

اپلود نشد!!!


 امضاء:بیخیالـــ...>>>




پنجشنبه دوازدهم دی 1392
م : ن : بیخیالــ

سلام

سلام

دلم براتون یذره شدهببخشید این چند وقت نبودم خیلی درگیرم اما بعضی وقتا می اومدم سر میزدمفردا دارم میرم ابهر دو هفت بمونم امتحاناتمو تموم بشه برگردم.برام دعا کنید این ترم خیـــــــــلی سختهخدا رحم کنهاز خیلیاتون خبر ندارم امیدوارم هرجا که هستید خوش باشیدمن بازم برمیگردم تو این 3/4سالی که وب داشتم شده چند وقت نباشم اما بعدا دوباره برگشتم بازم میام خیلی دوستون دارممواظب خودتون باشیدSmiley



 امضاء:بیخیالـــ...>>>




دوشنبه بیستم آبان 1392
م : ن : بیخیالــ

جالبه نه؟

* شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید *

   ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد :   

Q W E R T Y U I O  P A Z S X D C F V G  B H N J M K L





چهارشنبه سوم مهر 1392
م : ن : بیخیالــ

دانشگاه شروع شد

سلام

اینجا چقدر ساکته؟قدیما بیشتر دوسم داشتن بهم سر میزدنهیشششششکی منو دوسنداله 3ماه گذشت و دانشگاه شروع شد تابستون اصلا نفهمیدم چطور گذشتتو این 3 ماه فقط دو روزش کامل خونه بودم بقیش یا شیفت بودم یا اموزش و غیرهاین ترم 19 واحد برداشتم اکثرشون 3 واحدی 7 درس شده تو 5 روزخراب شده دانشگاه نیست که من تو 4 روز انتخاب کردم رفتم میبینم بعضی درسا حذف شده چون استاد وقت نکرده بیاد بجاش یه روز دیگه بهم درس دادن...اینطوری باید ابهر خونه بگیرم از ابهر اصلا خوشم نمیاد

راستی یادتونه گفتم میخوام برم اجرای تئاتر رفیقم؟اون روز دو ساعت زودتر رفتم به یه نمایش دیگه هم رسیدم بیلیط نداشتم به عنوان مهمان رفتم.نمایش اولی سه تا دختر بودن که رو صندلی نشسته بودنو نمایش نمایش نامه می خوندن...یه اتاق تاریک و سیاه بود که خیلی کوچیک بود کلا 20 نفر به زود تماشاچی جا میشدن اکثرا دخترای جلف اومده بودنشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comموضوع نمایش نامشون این بود که یه کلفت بود یه خانوم پولدار که قرار بود بره مهمونی نمی دونست ظاهرشو چطوری درست کنه چش مهمونارو دربیاره یه راوی هم بعضی وقتا حرف میزد توضیح میداد...دختره که به جای اون زن خونه میحرفید لباسای انچنانی پوشیده بود که اخر برنامه ناظری که  اومده بود بهش تذکر دادن که لباسات بیشتر جلب توجه میکرد تا نمایشتونخلاصه فقط دادو بیداد میکردن یه جای برنامه رسیدن دیدم اون دختره مثلا از رو خوشحالی دستاشو برد بالا  زد زیر اواز لااااااااا لاااااااا لااااااااشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comبه خودم گفتم  ننت بدونه کجا اومدی پوستتو میکنه...گفتم میرم تئاتر نه کاوارهخلاصه تموم شد نوبط دوستم رسید انصافا خوب بازی کرد نقش دوتا سرباز دیدبانو بازی میکردن برعکس قبلی که نمایش نامه خوانی بود اینا اجرا داشتنсмайликدرکل عالی بود براش ارزوی موفقیت می کنم و مطمئنم اینده خوبی خواهد داشتفردا و پس فردا شیفت دارم برگردم اپ می کنمشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

ادامه مطالب یادتون نره



 امضاء:بیخیالـــ...>>>





یکشنبه سی و یکم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

مشــهد

سلام
مشهدی بیخیال برگشتدوشنبه 9 صبح از خونه راه افتادیم 10 قطارمون حرکت کرد اول از همه بگم قرار بودددد با قطار درجه یک هتل درجه یک با یه سر پرست خوب بریم که هیچ کدومش نشد جاتون خالی رفتنی با قطار پــــــــدرمون دراومد 13 ساعت مثل چوب خشک فقط نشستیم.صندلیا اتوبوسی بودباز برا ما خوب بود واگنای دیگه که میرفتی این جنوبیا بودن یعنی مثل قطار هندوستان بود درو دیوار کثیفـــ صندلیا سیاهاصلا یه وضعی بودالبته همه جنوبیا اینطور نیستنا خیلیاشون با کلاستر از بچه های تهران و جاهای دیگن...البت با برو بچ خیلی خوش گذشت6 نفر بودیم یکی مذهبی خفن بقیه شرخلاصه رقصیدیم پاسور بازی کردیم گل یا پوچ بازی کردیم منچ بازی کردیم عکس گرفتیم سر به سر هم میزاشتیم اما مگه تمومی داشت 13 ساعت خیــــــــلی طولانیه بیرونم جز بیابون هیچی نبودخلاصه 11شب رسیدیم مشهد.همه خسته گفتیم الان میریم هتل توپ استراحت می کنیمتاکسی مارو برد گفت اینم هتل چهار ستارتون همه ما اینطوری بودیمدیدیم حسینیه بودنیم ساعت با حرم فاصله داشت تو یه کوچه تنگ قشنگــــــــ  خستگی تو تنمون موند رفتیم تو یه دوش گرفتیم بعد 2 شب بود رفتیم حرمقربونش برم بلخره بعد 15سال درست شب ولادتش اجازه داد برم حرمشنمیدونید چه حسی داشتم وقتی حرمو دیدم پاهام نای رفتن نداشت خیلی قشنگ بود همه جارو چراغونی رده بودننایت اسکینخیلی شلوغ بود یک ساعت تو حیاط چرخیدیم نشد بریم داخل نماز خوندیمو برگشتیم حسینیه فرداش رفتیم...خلاصه 5 روز موندیم خیلی خوش گذشت برگشتنی هم مثل رفتنی پــــــدرمون دراومد همون قطار بود ساعت 2 شب رسیدیم خونه فرداش صبح ساعت 6بیدار شدم رفتم رژه بریم چون 31 شهریور بودابروم رفت بچه های هلال احمر کلا همه دوستام اونجا وایستاده بودن منم چون قدم یکم بلنده جلو بودم و ضربه چهار میزدیم کلاهو تا ابروهام پایین کشیده بودم نبینن اما هی صدا می اومد صدام میزدن منم انگار نه انگار سرم پایین بود یعنی اون یک دقیقه مثل یک روز برا من گذشتخسته اومدم خونه خوابیدم الانم اومدم یه سر به وب زدم
وب بیخیال چقدر خلوته.Smiley!!!

زیاد حرفیدم راستی اصلا درباره ادامه مطالبم نظر نمیدیدا این خاطراتو همینطوری مینویسم کسی دلش خواست می خونه اما ادامه مطالبو برا شما میزارم برید ادامه امیدوارم خوشتون بیاد نایت اسکین



 امضاء:بیخیالـــ...>>>




دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

مشهد

سلام

الان 22 روز هست که به وب بیخیال برگشتمبا اینکه وقت نمی کنم اما از هر فرستی استفاده می کنم تا اپ کنمالانم اومدم برا یک هفته خدا حافظی کنم فردا صبح زود دارم میرم مشهدبعد چنـــــــــد ســــال بلخره امام رضا روز تولدش مارو طلبیدخیــــــــلی خوشحالم

ببخشید این اپ یکم عجله ای شد الانم دوستم تئاتر اجرا داره باس برم اجراشو ببینمویــــــجـــــــه ازم دعوت کردهشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

این دفعه ادامه مطالبم خیلی جالبه امیدوارم خوشتون بیادبرید


 امضاء:بیخیالـــ...>>>





پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

عجب تابستونی بود!!!

سلام

نمیدونم از چی بگم از کی بگم اصلا چطور بگمامشب اصلا حس خاطره نوشتنو ندارماول تابستون درگیر اموزشی بودم الانم همش امدادم دیگه بابام هم کفری شده امشبم گفتم بزارید برم خونه فردا صبح میام فردا هم شیفت دارمالان ساعت 10نیمه با دوچرخه یک ساعت پیش اومدم خونه شام خوردم و نشستم پشت کامپیوتر و دارم براتون تایپ می کنم فردا صبح زود باید برم شیفتامسال خیلی خیلی سرم شلوغ بود تابستون شاید بگم 3 روز کامل خونه نبودم مسافرت هم چند روز بیشتر نبود که کوفتم شد انقدر از این ورو اونور زنگ زدن کجـــــــــاییکه نفهمیدم تابستون چی شدبیخیال

راستی ابجیم بلخره رشته دلخواهش و شهرستان دلخواهش دانشگاه دولتی قبول شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبرعکس من خیلی درسخونه

برید ادامه مطالب من همینجا یذره استراحت کنم...


 امضاء:بیخیالـــ...>>>




سه شنبه نوزدهم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

اموزشی

سلام

دو هفته نبودم5 روزش اموزش تکمیلی بودم یعنی همون اموزش سربازیروزای بعدشو رفتم زنجانپسر عمم فوتیده بودپسر عممو 16 سال ندیده بودحالا خوبه اینو یک بار دیدم فامیلای پدری رو خیلی کم دیدم دوتا از عمه هامو یک بار دیدم دختراو پسراشونم تکوتوک دیدم همشونو ندیدمبقیه روزا هم امداد بودم...بگذرم

این 5 روز اموزشی پوستمو کنــــــــــــــــداموزشی من کرج بود (حصارک)روز اول گفتن 10 نفر از دوستاتونو انتخاب کنید بیاد بهتون چادر بدیم ما هم جمع شدیم رفتیم گرفتیم بین اونا من چادر زنی بلد بودم  اخه چادراش فرق داشت من از این چادرا تو هلال احمر زیاد زدمبا راهنمای من زدیمو کلی گیر دادن که دور چادرو بکنید تینل بریزید عقرب و مار میاداخه وسط کوه بودیم فاصله هر چادری با چادر دیگه 200 متر بود...تا غروب کاری بهمون نداشتن بعد صدامو زدن جمع شدیم اسلحه هامونو تحویل گرفتیمشکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا سازهر نفر یه کلاش اما سوزن نداشتپسرا میدونن سوزن چیه اگه نباشه شلیک نمیکنه...گفتن از امروز شبا نوبطی هر نفر 2 ساعت نگهبانی وایمیسته بیایم ببینیم چادر کسی نگهبان نداره همرو تنبیه می کنیمروز دومش نگهبانی من بود.12 شب بارون شدید می اومد(از بچه های کرج بپرسین دو هفته پیش چه بارونی اومد) اون شب ساعت 2 تا 4 پست من بود.تو تاریکی نه نور ماه هیچی فقط یه چراغ قوه که تا 3 متری جلو پاتو نشون میداد بعضی وقتا چی میشد فرماندها می اومدن سر میزدن که خواب نباشیم نزدیک چادر ماه لونه روباه بود ما پسمونده غذاهامونو چال میکردیم.شبا این روباه می اومد میکند غذاهارو بیرون میکشید می خورد تو تاریکی هر نیم ساعت می اومده من با سنگ میزدم میرفت دوباره باز بر میگشت...خیلی پرو بود اگه نمیزدم همینطوری می اومد جلو ترسی که نداشتم اما خب روباهه دیگه حیله گره خاطرات زیادی درباره روباه شنیده بودم...فرداش اموزش اتش و حرکت بود 10 نفرو انتخاب کردن برای نمایش بقیه نگاه کنن...منم انتخاب شدم سوزن اسلحه های مارو دادن با فشنگای مشقی...5 نفر شلیک میکردن 5 نفر دیگه میرفتن بالای کوه و بلعکسشکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا سازاخر نمایش من دوتا از فشنگارو نگهداشتم سوزن اسلحه هارو هم نگرفتن چون فردا باز باید میرفتیم...این شد که دیگه تو چادر حرف حرف من شده بودنایت اسکینظهر شد بچه ها هی شوخی میکردن نمیزاشتن بعضیا بخوابنبا حالت عصبی یهو بلند شدم فشنگارو جا زدم تو خشاب گذاشتم تو اسلحه گلن گدنو کشیدم گرفتم طرف اینا داد زدم گفتم  می خوابیــــــــــــــــــــــد یا نــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟همه خودشونو زدن به خواب2ساعت همه خوابیدیم همه ترسیده بودن می گفتن دیونه شلیک می کنی فرماندها میریزن اینجا پوستمونو میـــــــــکننا درسته فشنگا گازی بود و فقط صدای بلند داشت اما تا 3 متری شلیک میشد طرف کورش میکردغروب رفتیم میدون تیر اونجا یدونه فشنگ جنگی کش رفتم.14 تا زدم یکی گذاشتم جیبم...اوردم چادر به همه نشون دادم بعد جا زدم تو اسلحهاینا دیگه سکترو زده بودن(قبلش سوزنشو دراوردم یعنی امکان شلیک اصلا نداشت)4تا از بچه های چادر ما خیلی تنبل بودن هیچ کاری نمیکردن اعصاب همرو خورد کرده بودن به همه بچه های چادر گفتم اسلحه سوزن نداره نترسید فقط به اون 4تا نگفتم به همه گفتم می خوام اینارو اذیت کنم.اینا حتی جای خودشونو تمیز نمیکردن دو روز اخر مجبورشون کردم شبا نگهبانی بدن چادرم تمیز کننتا صداشون در می اومد گلنگدن اسلحرو میکشید دادم میزدم یـــــــــــالا زود.بقیه مرده بودن از خندهبیچاره ها چادرو مرتب میکردن جارو میزنده غذا تحویل میگرفتن می اوردن یک کیلومتر میرفتن اب می اوردن شبا نگهبانی می دادن خلاصه اسلحرو زمین میزاشتم تیکه پارم میکردن تو این چند روز یه پیاده روی 25 کیلومتری تو کوها داشتیم...یدونه میدون تیر دانشیم اما من چون گروه اتش حرکت بودم 4 ببار بهمون فشنگ دادن شلیک کردیم...تنبیه هم زیاد شدیم...از بین این تنبیه ها(کلاغ پر پا برهنه یا با پوتین،قلت زدن بدون لباس یا بدون لباس،سینه خیز با لباس و بی لباس،بستگی به درجه تنبیه داشت...)یه تنبیه هم بود همه به صف میشدن فرمانده داد میزد خمپاره...همه باید میخوابیدن روز زمین تو 3 ثانیه باید سرجاشون برمیگشتن.این کارو 10 بار تکرار می کرد دیگه اونقدر گردوخاک میشد  چشم چشمو نمیدید بعدش یه دودزا مینداخت  نفست بالا نمی اومد.

هر ثانیش برام  به یاد ماندنی بود اگه بخوام همشو بگم کلی باید تایپ کنم

خیلی تایپیدم خاطرات زنجانو امدادو تو اپ بعدی می نویسم

بریم ادامه خسته شدم




 امضاء:بیخیالـــ...>>>





چهارشنبه ششم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

همینطــــــــــــــوری...!

سلام

خب این منم دیگهدلم برا اون روزا خیلی تنگیدهبسه بسه

خب تو این یک سالی که نبودم یعضیا وبشونو حذف کردن بعضیا فراموشم کردن بعضیا به یادم بودن بعضیا فحشم دادن خلاصه امیدوارم اونای که رفتن یا اونای که فراموشم کردن برگردن دلم برا همه تنگیده

تو این یک ســـــــــال که گذشت واقعا پیر شدمهر روزش سختر از روز قبلشسوختمو ساختم دیگهاین دستای منهایا این است دستان یک دانشجو...؟؟؟

تو سال گذشته یک بار مشروط شدم یک بار قبولیدمرفتم امداد جاده هلال احمر الانم بعد از عید ماهی 7تا10 روز تو جاده شیفت دارمو اون روزا نمی تونم بیام وب چون هر شیفت24 ساعته 48 ساعته 72 ساعتستو این 5/6ماه که تو امداد بودم چیزای زیادی یاد گرفتمبعد اینکه الان میرم به دوستم کمک می کنم تو کابینت سازیبعد د د د بعد اینکه رفتم اموزش تکمیلی سپاه 45 روزشو رفتم الان 5 روزش مونده که فردا صبح ساعت 7 باس برماین 5 روزو میبرن کوه اموزش میدنرسما قانونا شرعا ارفا پوستمونو خواهند کنداین اموزش به عنوان اموش سربازی حساب میشه

اه یک سال خاطره ننوشتم نوشتن یادم رفته خلاصه ببخشید...

خاطرات این یک سالو تیکه تیکه تو اپای دیگه براتون مینویسم

بعد اون اموزش 5 روزه قراره ننمو 3 روز ببرم زنجان بعد برگردم 26 شهریور برم مشهد بعد بیامو برم دانشگاه

اه اه یه بچه 7 ساله بهتر از من خاطره مینویسهاپ بعدی بینم چیکار می کنم

خب سعی کردم مطالب جالبی براتون پیدا کنمامیدوارم خوشتون اومده باشه راستی اونای که کامنت گذاشتن ببخشید که جوابشونو ندادم اخه الان ساعت 1 شبه 6 باید بیدار بشم.برگردم جبران می کنم...

برید ادامه مطالب...


 http://s2.picofile.com/file/7179363973/trip.gif


امضاء:بیخیالـــ...>>>




سه شنبه پنجم شهریور 1392
م : ن : بیخیالــ

بعد از یک سال آپیدم

سلام

خب بعد از یک سال برگشتمدلم برا نوشتن تنگیده بودبرا دوستای خوبم بیشتراز اونای که بعد یک سال هنوز بهم سر میزدن خیلی ممنونم نمی دونم چطوری ازشون تشکر کنم...فدای دارین

تو این یک سال خیلی اتفاقات برام افتاده...خلاصشو تو اپ بعدی براتون میگم دوباره برگشتم خاطراتمو بنویسم مثل گذشته میگم امیدوارم با لبخند وارد بشید با خنده بریدجنبم مثل گذشته خیلی بالاسهم تو شوخی هم تو انتقادانتقاد و پیشنهادو با جون دل گوش میدماه اه اه قلمم چه سرد شده ههههاااا هههااا ههههااا گرم شدادامه مطالب حتما میزارم و همه سعیمو می کنم براتون جالب باشه خلاصه بیخیال اومده چی چی  اورده؟ (خنده)با صدای چی؟ با صدای(ههه)

زود به زود میام سعی می کنم هر شب بیام



امضاء:بیخیالـــ...>>>




چهارشنبه دوم مرداد 1392
م : ن : بیخیالــ

سلام

ســــــلام

بعد از یک ســـــــــــال برگشتم خاطراتمو خوندم دلم برا اینجا خیلی تنگ شده بود

از دوستای خوبم که تو این مدت فراموشم نکردن ممنونــــــم

میخوام اگـــــــه بشه دوباره این وبو راه بندازم

به همین زودیــــــــــــــــا


امضاء:بیخیالـــ...>>>




دوشنبه بیستم شهریور 1391
م : ن : بیخیالــ

کلاس کوهنوردی

سلامـ
این چند روز که رفتم کلاس اموزش کوه نوردی بیشترتون فراموشم کردید
من 7 صبح میرم تاااااا 6 کلاس دارم یعنی 11 ساعت کلاساگه بتونم قبول بشم عضو گروه امداد کوهستان میشمشکلک های شباهنگ Shabahangتو هلال احمر کشور چند نفر بیشتر امداد کوهستان نیست...اگه بتونم تو 40 نفر بین 15 نفر اول قرار بگیرم اموزش غواصی رو هم می تونم شرکت کنم.وای اگه برم تو امداد کوهستان با بالگرد این ورو اونور میریم تا کمک کنیمعاشق ارتفاع هستم
امروز استاد نیومد مجبور شدیم برگردیم تا اتوبوس بیاد یه چرخی تو شهر زدیماموزش ما تو ورزشگاه انقلاب کرج هستش....باغستان میشه دیگهدانشگاه ازاد کرج هم همون نزدیکیاساگه بخوام در کل درباره مردمش بگم باید بگم من تهران همچین وضعی ندیدم از نظر حجاب 90 درصد خانوما اصلا چیزی که شبیه مانتو باشه نپوشیده بودن.من هرچی بگم متوجه نمیشید ایشالا قسمت بشه بیاید ببینیدبیخیال
این چند روز که رفتم اموزش همش خاطره بود نمیدونم کدومو بگم اصلا بیخیالــــــ
خیلی خستم چند شبه خیلی کم خوابیدم.این چند روز که وب نبودم خیلی اتفاقات تو وب افتادهااااا...چند نفر وبشونو حذف کردن چند نفر دیگه می خوان برن و چندتا اتفاق دیگهاتفاق خوب خیلی کم بود....
مخاطبین خاصـــــــــ
دختر پاییز اگه بری ......خودت میدونی
اجی دیونه پس کجای؟ قرار بود شنبه یه اپ متفاوت داشته باشی همه منتظرن پس چی شد؟
آگرین وب بیا بچه های وب دلشون برات تنگ میشه از جمله منـــــــ
اجی زهرا و سمیه امیدوارم وبتون زود درست بشه
...
حرف زیاده بیخیال
راستی اجی سوگل از مسافرت برگشته چندتا ایمیل برام فرستاده وقت نشد همرو براتون بزارم اما قسمتی از مطالبشو براتون میزارمبرا منکه خیلی جالب بود

اگه عمری بود اپ می کنم اگه نکه



امضاء:بیخیالـــ...>>>




پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391
م : ن : بیخیالــ

همینطوریــ

سلامـ
ای بابا این دفتر خاطرتم هم که برگه هاش تموم نمیشه اون گوشرو نگاه کنید سه تا برگه داره اما هرچی مینویسم تموم نمیشهاین روزا همش تو فکر انجام دادن یه کاریم اما باز میگم بیخیال بزار چند وقت دیگهبیخیال
اون روز خواهرم از حلال احمر زنگ زد گفت پاشو بیا اینجا اینا کامپیوترشون خراب شده درست کن گفتم باشهحلال احمر محله ما همش یه پیر مرد داره بقیش کارکناش همه دخترنتا رسیدم دختره میگه سلام اقای مهندس شرمنده مزاحمتون شدیممنو میگی اینطوری شدمخدایا نمردیمو یکی بهمون گفت مهندسسیستمشون ویروسی بود باید ویندوز عوض میشد بهشون گفتم اونا هم گفتن ما سر درنمیارمازم درخواست نکردن وگرنه براشون عوض می کردمنایت اسکینبایـــــــد خواهش میکردنوالا الکی نیست که ناسلامتی مهندس مملکتم
از خونه نشستن خسته شدم می خوام برم سر کارنایت اسکینببینم چه کاری می تونم پیدا کنم
دیروز ایت بهم زنگ زد همون کامیونی که قرار بود باهم بریم لبنانگفت پسر کجای؟یادی از ما نمی کنی؟ گفت از تبریز یه بار خورده دارم میبرم تهران گفت اگه دانشگاهی سر راه سوارت کنم باهم بریم...خلاصه مرد خوبیه خیلی با معرفته
ای بابا تو این جاده چقدرررررر خاطره دارم من با اینکه از مهر ماه سال پیش دارم میرم این دانشگاه اما کلی خاطره دارم نشد یه بار مثل بچه ادمیزاد سرمو بندازم پایین برمو بیامدلم برای روزای که تو خوابگاه بودیم تنگ شده عجب روزای بودبعضی وقتا تو اتاقمون که 6 تا تخت داشت 15 نفر می خوابیدیماتاق هم که میگم فکر نکنید بزرگ بودااا 6/7  متر بیشتر نبود تختا رو هم بودای بابا گذشتتتتتتتتت بیخیال

راستی  وبی که برای شکلکا درست کردم نزدیک 500 شکلک داره اگه خواستید برید از شکلکاش استفاده کنید هر کی هم خواست بگه پسوردو بهش بدم بره وب شکلکارو اپ کنه.نایت اسکین

حس نوشتن اصلا نیست

Smiley


امضاء:بیخیالـــ...>>>




سه شنبه چهاردهم شهریور 1391
م : ن : بیخیالــ

گربـــــــه

سلامـ
این خاطرم داغ داغه همین 10 دقیقه پیش اتفاق افتادсмайликمیبینی خاطراتمو لحظه ای میزارم رو سایتامکانات بالاس دیگه وب بیخیال این دیگه
الان می خواستم برم بخوابم داشتم کامنتارو تایید می کردمیه دفعه دیدم یه گربه اروم اومد تو خونه اروم گفتم مامان سروصدا نکنید گربه اومده بترسه خونه رو رو سرتون خراب می کنه بزارید اروم بیاد بره بیرون رفت تو اتاق با اینکه گفته بودم گربه اومده خواهرم جیغ کشیدگربه هم ترسید رفت تو اشپزخونه از کابینتا بالا میرفت همه جارو به هم ریخت ننم می گفت برو بگیرش بندازش بیرون زندگیمو خراب کردگفتم بابا بخوام نزدیک بشم از سرتا پا خط خطیم میکنه بیخیالـــــــ همه جمع شده بودن گربه هم ترسیده بود انگار اومدن باغ وحش رفتم در بالکونو باز کردم بعد همرو چپوندم داخل اتاق تا جیغ نکشناروم راهیش کردم بره بیرون بابام تو بالکن داشت با تلفن حرف میزد گربه که اروم داشت میرفت بیرن همین که پاشو گذاشت داخل بالکن بابام دید خلاصه بابام گربه بدبختو ترسوند گربه هم از بالکن پرید پایین تاریک بود پایین چیزی دیده نمیشد اما از اونجای که گربه هفتا جون داره مطمئنم زندس شاید پاش شکسته باشه اخه ارتفاع بلند بود
چرا دروغ بگم یکم ترسیدم اخه وقتی گربه یه محیط بسته قرار میگیره خیلی خطرناک میشهبابام وقتی بچه بود بهتون گفتم که کبوتر زیاد نگه میداشت یادتون که هست؟محلشون یه گربه داشت که کبوترای بابای منو میخورد بابای ما هم نقشه میریزه گربرو میندازه داخل زیر زمین بعد یه چوب برمیداره میره داخل زیر زمین درو قفل میکنه میفته به جون گربهگربه بدبخت هم وقتی تو اون شرایط قرار میگیره خودشو میکوبه به شیشه زیر زمین و شیشرو میشکنه فرار میکنه و ادامه داستانــ
یه بارم همسایمون تعریف میکرد می گفت رفته بودیم یه روستای یکی از بچه های روستا یه گربرو انداخته بود داخل کیسه و کلی با چوب زده بودشمن رفتم گربرو از دستشون گرفتم در کیسرو باز کردم گربه همین که اومد بیرون با من کاری نداشت اما اون بچه ای که زده بودش رو دنبال کرد از سرتا پا زخمی کرد پسررو می گفت من میرفتم جلو پسره وایمیستادم گربه منو دور میزد پای پسررو میگرفتمی گفت گربه وحشی شده بود زل میزد تو چشای پسره و هی میپرید پسررو میگرفت و زخمی کرد می گفت مردم اومدن پسررو نجات دادن من نمی تونستم گربرو دور کنم..درباره گربه چیزای زیادی شنیدم مادر بزرگم که روستا زندگی می کنه داستانهای زیادی درباره گربه تعریف کرده برام....همیشه یه حساب دیگه رو گربه باز می کنم
من برم درو پنجررو ببندم تا دوباره نیاد تونایت اسکین
راستی برای یه مدت اپ نمی کنم شایدم اپ کنم اما به احتمال زیاد اپ نمی کنم ببینم چی میشههمتونو دوست دارممممممممممم

ادامه مطالب هم نداریم تا یه همکار خوب پیدا کنم همین بگردید یه همکار با اون شرایطی که گفتم پیدا کنید تا ادامهه مطالب بزارم

راستی از اجی مرضیه هم ممنونم بخاطر شکلکای خوشملشنایت اسکین

شکلک زیباساز-varoone.ir

 بچه ها هر کی خواست لوگو وبشو بده تا بزارم تو وب بیخیال


امضاء:بیخیالـــ...>>>




جمعه دهم شهریور 1391
م : ن : بیخیالــ

باردار کردن گاو...

سلامـ
خب من برگشتمای بابا زندگی منم تو اتوبوان خلاصه شده همش تو راهمتو این راه ها خیلی چیزا یاد گرفتم و با ادمای زیادی اشنا شدم چهارشنبه با یه ایرانی موقیم امریکا رفتم کل شبو رانندگی کرده بود سوارم کرد گفت فقط می خواستم باهام حرف بزنیم خوابم نبرهبعد با یه نیسانی که بار هلو داشت سوار شدم..بعد سوار یه پراید شدم ...این چند روز فقط یک بار سوار اتوبوس شدم اتوبان خیلی شلوغ بود به خاطر تعطیلات تهرانو کرجکلی هم تو راه تصادف شده بوداون روز کنار اوتوبان وایستاده بودم جلو دانشگاه یه ماشین زد رو ترمز ترسیدم...مرده پرید پایین داداش این ورا بیمارستان هست؟گفتم برو داخل ابهر رفت در عقب ماشینو باز کرد یه دختر 5 یا 6 ساله سر مادرشو بغل کرده بود و گریه میکرد و مادرشو صدا میکرد مرده یکی دوتا زد تو گوش زنه اما از حال رفته بودبا دیدن اون دختره و اون مرده حالم گرفته شد امیدوارم به موقعه رسیده باشه بیمارستانخیلی نگران شدم
اما این دو روز که رفته بودم زنجان رفته بودم روستاجاتون خالی خیلی خوش گذشت هر لحظه برام خاطره بود.دیشب یه دام پزشک اومد تا یکی از گاوهارو ماینه کنه اخه بچه دار نمیشدخلاصه یه مخزنی داشت که اسپرم هارو داخل اون نگه میداشت نمی دونم مایع داخل اون مخزن متان بود یا اتان یادم نیست گفت دمای داخل این مخزن تغریبا 200درجه زیر صفره گفت اگه یه قطره ریخته بشه رو دستت دستتو میسوزونهبعد یه میله باریک دراورد و اسپرمو گذاشت داخل اون میله بعد یه دست کش دستش کرد(من قبلا شنیده بودم چطوری گاو باردار میکنن اما نشنیده بودم) یه دفعه دیم اقا دکتره دستشو تا آرنج برد داخل چیز گاوه(از گفتن اسمش شرمندم اخه بد اموزی داره زشته)من اینجوری بودمگاو هیچ مقاومتی نمیکرد دیگه کم مونده بود همه دستشو ببره داخل(...)اون میلرو هم فرو کرد داخل بعد با اون دستش که داخل بود جای که باید اسپرم ریخته میشدو پیدا کردو اسپرمو انتقال دادخیلی ریلکس دستشو اورد بیرون گفت تموم شدکاش میشد فیلم بگیرم و بیارم نشونتون بدمالبیته بالای 18 سال فقط حق دیدن داشتنخلاصه باردار کردن گاو هم یاد گرفتم 35000هزار تومن هم دست مزد گرفتگفتم اقای دکتر شاگرد نمی خوای؟من یاد گرفتم بیام انجام بدم؟؟ گفت نه بابا حالا اگه خر باردار نشد بهت میگم بیادر کل قهویم کردمنم کم نیاوردم گفتم خر نمیشه دسته بچه به زور میره داخل واگه گاو بود میامخلاصه کار داشت به جاهای باریک میکشیدمثلا گوسفندو مرغو کبوترو غیرهگفتم اقای دکتر بیخیال دستت درد نکنه ممنونم که اینارو یادم دادی
این چند روز همش خاطره بود الان خستمنمی دونم از خاطراتم خوشتون میاد یا نه امیدوارم نظرتونو  بگید از هر انتقادی استقبال می کنم حتی اگه بگید وبو جمع کن باور کنید درباره همه نظراتی که درباره وب میدید فکر میکنم

ادامه مطالب هم نداریم یعنی وقت ندالم



امضاء:بیخیالـــ...>>>




دوشنبه ششم شهریور 1391
م : ن : بیخیالــ

دخمل و پسملای بد

سلامـ
موندم چی بگم؟از کجا شروع کنم؟ اگه بخوام همرو از اول تعریف کنم فکر کنم یه 20 صفحه بشه اون وقت شما حوصله نمی کنید بخونید
دیروز صبح رفتم زنجان یه کاری داشتم انجام دادم و دوباره برگشتم کلا 9 ساعت دیروز تو اتوبوس بودمجدیدا تو اتوبوسا نمیشه با خانواده رفت همش دخترو پسر کارای زشت میکننهم رفتنی هم برگشتنی دیگه برام عادی شدهظهر رسیده بودم زنجان داشتم از یه کوچه خلوت رد میشدم دیدم یه پسره داخل ماشین نشسته و رو پاش یه چیزی بغل کرده معلوم نبود گفتم حتما یا سگه یا گربه رفتم جلو دیدم نه بابا دختررو بغل کردهقبلا وقتی ادم میدیدن خجالت میکشیدن اما الان اصلاانگار نه انگاراصلا به درک بزار هر غلطی دلشون می خواد بکنن من فوقش می تونم جلو خودمو بگیرم تا جامعه رو به گند نکشم نمی تونم که بقیه رو مجبور کنم.تا می خوای یه چیزی بگی یا میگن خواهر برادریم یا فامیل هستیم یا نامزد یا زنو شوهردرحال که هیچ کدوم از اینای که میگن از این غلطا تو بیرون انجام نمیدن.وقتی پدرو مادر از اینکه دخترشون یا اصلا پسرشون با کسی دیگه رابطه داره مشکلی ندارن من چی بگم؟؟ دوستم می خواست با یه دختره دوست بشه بهش گفت اگه باهام دوست نشی میرم به پدرو مادرت میگم با پسرا دوست هستی دختره برگشته بود گفته بود بیا با هم بریم بگیم من دوست پسرامو میبرم خونه.این جور دخترا فکر کنم وقتی ازدواج هم بکنن باز دوست پسراشونو میارن خونه شوهرشوناین اتفاق در سال 1404خواهد افتادچشم انداز بلند مدته دیگه
خاک تو سر بعضی پسرا کنم که وقتی میدونن دختره قبلا با 100تا پسر بوده و حتما رابطه داشته میرن باهاش ازدواج میکنن((((((((((این قسمت بخاطر دلایلی پاک شد اگه کسانی از این حرف ناراحت شدن ازشون معذرت می خوام منظوری نداشتم و نمی خواستم بین پسرو دختر فرق بزارم))))))))))))
اومدم خاطره بگم یا دردو دل کنم؟؟؟؟؟
اصلا قاطی کردم همش مزخرف بود هیچ کس حرفای منو قبول ندارهخل شدمبیخیالـــــــ
امروز صبح ساعت 10:30 بیدار شدم ساعت 11 کلاس داشتم حلال احمر خلاصه با عجله رفتم راستشو بخوای حالم بد شد چندتا عکس نشون داد و یه چیزای گفت که داشتم بالا می اوردممیگفت اگه دستو پای کسی قطع شده باشه حتی سرش شما باس خونسرد باشیدو کارتونو انجام بدین بیشتر اونای که برای اولین بار میرن سر صحنه غش میکنن امیدوارم شما اینطور نباشیدبا خودم گفتم بیخیال بابا وقتی به اونجا رسیدم فکر می کنم انسان نیست اصلا اتیش هم گرفته باشه میرم فوتش می کنم خاموش بشهفعلا مقدماتی هستم باس زیاد اموزش ببینم تا برم تو جاده ها
من هنوز چیزی نخوردم گرسنمه برم یه چیزی بخوردم شب شاید دوباره اپ کردم شایدم فردا اپ کنم

برای یه مدت ادامه نداریم چون مطالب نداریم چون وقت نداریم چون همکار پیدا نکردم


امضاء:بیخیالـــ...>>>